روزنوشت من

31

جدیدا حس می کنم خیلی حیفه وقتی یکی میگه فلان چیزو در گذشته یادت میاد؟ و من میگم نه راستش. پس احساس نیاز کردم خاطرات روزمو یه جایی ثبت کنم که بعدا یادم نره. قبلا یه سری چیزا رو تو بیان می نوشتم که متاسفانه اون هم به رحمت خدا رفت. روی کاغذ هم ریسکه خانواده بخوننش. توی لپ تاپ هم ممکنه پاک باشه. کجا باید ثبتشون کنم جدی؟ شاید مثلا گوگل داکس ایده بهتری باشه.

30

به کسی که در جواب بیمارستان بودم میگه مردی؟ باید چی گفت؟ شایدم من خیلی حساسم. منتظرم یه جایی تلافی کنم. خواهیم دید چه می شود.

29

داییم سال ها پیش فوت کرده. مادربزرگم خیلی به این داییم وابسته بود. در واقع بعد از اینکه فوت کرد مادربزرگمم خیلی ضعیف شد. حالا موضوعی پیش اومد که مادربزرگم حالش بد شد. امروز پرستار زنگ زده بود از ICU و گوشی رو داده بود مادربزرگم که با خاله‌ام صحبت کنه و بهش گفته بود داییم اومده دنبالش و داره می‌ره و ازش خداحافظی کرده.‌ من حقیقتا خیلی قلبم گرفت. 

28

من الان باید بشینم ویدیو های ماشین لرنینگم رو ببینم ولی اینکه چرا یهو رفتم سراغ آشنایی با زبان Rust هم عجیبه!

27

اینکه میگن آدم باید با هم دوره ای و هم سن خودش بگرده، به نظرم خیلی چیز درستیه. مثلاً احتمالا اگر با یه شخص 17 ۱۸ ساله دوست بشم، احتمالا نه در توان منه درک دغدغه هاش و نه اون می‌تونه درک کنه چرا به نظر من خنده داره دغدغه هاش. در حالی که اصلا خنده دار نیست و من هم به نوعی اون زمان رو گذروندم ولی چون تو این سن به نظرم اون ها واقعا دغدغه های گوگولی ای بودن، نمی‌تونم خیلی جدی بگیرم یکی کلی غصه بخوره چرا امتحان ریاضیش رو 16 گرفته و همینطور به خود عزیزم!

تو هم نباید با آدمایی که یه دهه دو دهه باهات تفاوت دارن، اونقدر ها احساس راحتی کنی! که اگه کردی باید درک کنی به نظر اون ها هم دغدغه های تو خیلی پیش پا افتاده‌س! 

26

ترم اولم تو دانشگاه سر فداکاری بیش از اندازه خودم و دوستم که با قربونت برم فدات شم گفتناش خرم کرد، اکثر تکالیف اون رو هم انجام دادم. چون به معنای واقعی واقعی هیچی نمی دونست و تلاشی هم برای دونستش نمی کرد. من هم مشکلی نمیدیدم تو کمک رسوندن. تا روزی که امتحانات رو دادیم و نمراتش اومد. خب این دوستم شاید باید بگم هوشش بالاست، شاید تمرکزش نمیدونم اما به هر حال من اون اندازه با اینکه صدم رو تو خوندن گذاشته بودم نتیجه نگرفتم تو برگه و متوجه شدم اصلا نقطه قوت من تو تکالیف و پروژه های عملیه که اون رو هم مفت مفت وقتم رو گذاشته بودم تکالیف اون رو انجام دادم و تهش معدلش بالاتر شد و دو قورت و نیمش باقی بود که چرا فلان استاد پروژه عملیش رو اونقد خوب نمره نداده یا چرا فقط به شخص اون فرصت نداده تا پروژه رو دوباره بزنه بفرسته!

خلاصه من پشت دستم رو داغ کردم این ترم که اطلاعاتی که به نظر خودم خیلی بدیهی و آسونه رو دیگه در اختیار این دوستم و خلاصه هر آدمی قرار بدم.  اما پریروز با صدای گرفته و گریون زنگ زده بود که رابطه چند ساله ش تموم شده. من باز حس دلسوزیم گل کرد و گفتم باشه عب نداره فردا که به لپ تاپ دسترسی داشتم بیا ببینیم مشکل چیه. امروز هم خودم دوباره زنگ زدم که حالش رو بپرسم از پریروز هم بدتر بود. این بود که دوباره گفتم که نگران تکلیف این درس نباشه و با هم درستش می کنیم ولی باز حس بد مورد سوءاستفاده قرار گرفتن گریبانم رو گرفته و دوباره دارم به خودم میگم که داره از تو و این مسخره بازی هات خوشم نمیاد.

25

امروز بعد از ۱۵۰۰ بار دیدن قسمت اول فرندز، قسمت دوم و سومش رو دیدم و این دفعه خوشم اومد از این سریال! 

24

اومدم وسایلمو از خوابگاه بردارم. جدای از اینکه دلم برای هم اتاقی هام خیلی تنگ شده، دلم برای دانشگاه و حتی کلاس‌های هشت صبح و مسیر سلف هم تنگ شده بود. راستی حال و هوای تهران به نظر من انقد تاریک بود نسبت به قبل جنگ یا به خاطر بارونی که می‌باره اینطوری حس می‌کنم؟

23

ولی من هیچوقت آدم خیلی جالبی ندیدم تو زندگیم. خودم هم جالب نبودم.‌

22

دیگه واقعا تمامم رو برای این رابطه گذاشتم و تمام شدم. حوصله و انرژی هم نمونده برام. وقتشه مثل سابق یه ربات درس خون بشم.

امروز هم برای اینکه بیام درس خوندن رو جذاب کنم یه اپ todo نوشتم که بعد انجام هر تسک بیاد یه آهنگ رندومی رو پخش کنه. دومین دستاوردمم این بود که تونستم ویس کلاس رو تو ادوبی کانکت اکسترکت کنم که بتونم دو ایکس گوش بدم. یک ایکس واقعا عذاب الهیه!

اینجا هر چی تو ذهنم باشه می‌نویسم.