32

بیرون بودم. رسیدم خونه متوجه شدم که میگن پرستار گفته مادربزرگم تا احتمالا ۴۸ ساعت بیشتر زنده نیست. راستش هی داشتم با خودم فکر می‌کردم برم برای یکی تعریف کنم. بگم واقعا ناراحتم و این وسط هم امتحان دارم و اصلا تمرکز خوندن ندارم. اصلا این اضطراب و ناراحتی نمی‌ذاره که بخونم. ولی نشد و نتونستم به هیچ کدوم از دوستام بگم. گفتم بقیه رو هم ناراحت می‌کنم و اونا هم حوصله شنیدنش رو ندارن.

مجبور شدم اینجا بنویسم تا یکم آروم بگیرم.