47
دوست دارم دوستای جدید پیدا کنم و واقعا تنها راهکاری که به ذهنم میرسه اینه که برم بگم میشه با من دوست بشی؟
دوست دارم دوستای جدید پیدا کنم و واقعا تنها راهکاری که به ذهنم میرسه اینه که برم بگم میشه با من دوست بشی؟
چه ناراحت کننده که خیلی از کسایی که دنبال میکردم دیگه نیستن.
شما چجوری دوست پیدا میکنید؟ توانایی دوست پیدا کردنم رو از دست دادم.
خداوندا تخمدان پلی کیستیک چی بود که در ژنتیک ما قرار دادی؟
یه سری تو خوابگاه ساعت یک شب اذان پخش کردن. بچه ها اینطوری بودن که دست بزن به دیوار ببین رد میشی؟
یکم پیش هم یهویی گوشی بابام شروع کرد به اذان گفتن، یاد اون خاطره افتادم.
از ساعت ۴ بعدازظهر تا ۱ شب نان استاپ درگیر جزوه و ارائه ی این استاد بودم تهش بتونم بگم ۶۰ درصد کار پیش رفت. واقعا سر و کله زدن با Latex خیلی رو مخه.
دوتا کتاب خوندم راجع به مرگ. یکی آتئیست بود نویسندهاش و اون یکی ایمان داشت به خدا و بهشت بعد از مرگ. الان آب روغن قاطی کردم.
امروز با دخترخاله م تصمیم گرفتیم برای اینکه حال و هوای مامانامون عوض شه به خاطر وضعیت مادربزرگمون، روز معلم رو جشن بگیریم و سورپرایزشون کنیم و خب جواب داد! حالشون یکم بهتر شد و هم اینکه خاله م میگفت دوست داره قبل اینکه تو این خانه مراسم عزایی برگزار شه، اولشو جشن بگیریم و اینطوری دل اون هم آروم گرفت. بعد دخترخالهم وسوسهم کرد بریم شام بیرون و رفتیم و کلی خوش گذشت. این اولین باری بود که تا ده و نیم شب بیرون بودم. کلی هم با آهنگا رقصیدیم. مامانم اومد خونه. مادربزرگم ۱۱:۲۰ به رحمت خدا رفت. راستش ناراحت هستم ولی خوشحالم که دردش تموم شد ولی وقتی مادرم اونقدر گریه کرد، دلم گرفت. هر چند همه میگفتن و داشتن خودشون رو آماده میکردن ولی باز هم مادرشه و سخته. امیدوارم الان دیگه راحت شده باشه و جاش خوب باشه.
اگه اینو میبینی مرسی که تو این دنیا مادربزرگم بودی. واقعا مهربون ترین و آلفاترین مادربزرگ دنیا بودی.
نمیدونم من اینطوریم یا شما هم سرعت گذر زمان رو حس میکنید؟ اصلا نمیفهمی کی صبح شد کی شب شد. تا به خودم میام میبینم صبح تموم شد و ای وای کارهام مونده. در نهایت از روز فقط تونستم به نظافت بپردازم و اتاقم رو که هر روز شلوغ میشه و مجبورم هر روز جمعش کنم رو جمع کردم. تنها چیزی که بهش پایبندم همیشه اون خیالپردازی ناسازگارهس ولی نمیتونم بگم چقدر از وقتم رو گرفت چون خجالت میکشم. بعدش چشمم نکشید که درس بخونم و خوابیدم (چشمام به نور حساسه). بعد بیدار شدم و چپتر دوم کتاب جز از کل رو خوندم و بعد رفتم سراغ کد زدن و تا یکم خواستم گرم بشم، یکی بهم زنگ زد و خواست تو امتحان زبان فرداش تقلب برسونم در نتیجه داشتیم نقشه ی تقلب میکشیدیم. تا رفتم این موضوع رو برای خانواده بگم بحث کردن که تو همیشه زیادی اطلاعات و وقتت رو رایگان میذاری در اختیار بقیه و ما هم از این کارها کردیم که اینطوری شد و در ضمن چرا امروز انقدر پوستت بد شده. فکر کنم بتونم بگم بزرگترین دستاورد امروز این بود که این بحث آخر شبی رو تونستم تو مغزم بزرگش نکنم و فکر کردم حتما یه چی شده که رفته رو مخشون و یهو اون ترکشه به منم اصابت کرده. پس به خودم مسلط شدم و ناراحت نشدم.
Well-done HappyBlogger
بهش گفتم اگه اینجا حالت خوب نیست، مجبور نیستی بیای حتی من خودمم حاضرم برم و دیگه میام. خب فکر کنم گوش داد به حرفم. منم سر احترام به تصمیم اون و پایبند موندن به حرف خودم بهتر دونستم که دیگه احساسات مزاحم رو خاموش کنم و دیگه کاریش نداشته باشم.
اینجا هر چی تو ذهنم باشه مینویسم.