روزنوشت من

روز اول

نمی‌دونم من اینطوریم یا شما هم سرعت گذر زمان رو حس می‌کنید؟ اصلا نمی‌فهمی کی صبح شد کی شب شد. تا به خودم میام می‌بینم صبح تموم شد و ای وای کارهام مونده. در نهایت از روز فقط تونستم به نظافت بپردازم و اتاقم رو که هر روز شلوغ میشه و مجبورم هر روز جمعش کنم رو جمع کردم. تنها چیزی که بهش پایبندم همیشه اون خیال‌پردازی ناسازگاره‌س ولی نمی‌تونم بگم چقدر از وقتم رو گرفت چون خجالت می‌کشم. بعدش چشمم نکشید که درس بخونم و خوابیدم (چشمام به نور حساسه). بعد بیدار شدم و چپتر دوم کتاب جز از کل رو خوندم و بعد رفتم سراغ کد زدن و تا یکم خواستم گرم بشم، یکی بهم زنگ زد و خواست تو امتحان زبان فرداش تقلب برسونم در نتیجه داشتیم نقشه ی تقلب می‌کشیدیم. تا رفتم این موضوع رو برای خانواده بگم بحث کردن که تو همیشه زیادی اطلاعات و وقتت رو رایگان می‌ذاری در اختیار بقیه و ما هم از این کارها کردیم که اینطوری شد و در ضمن چرا امروز انقدر پوستت بد شده. فکر کنم بتونم بگم بزرگ‌ترین دستاورد امروز این بود که این بحث آخر شبی رو تونستم تو مغزم بزرگش نکنم و فکر کردم حتما یه چی شده که رفته رو مخشون و یهو اون ترکشه به منم اصابت کرده. پس به خودم مسلط شدم و ناراحت نشدم. 

Well-done HappyBlogger

40

بهش گفتم اگه اینجا حالت خوب نیست، مجبور نیستی بیای حتی من خودمم حاضرم برم و دیگه میام. خب فکر کنم گوش داد به حرفم. منم سر احترام به تصمیم اون و پایبند موندن به حرف خودم بهتر دونستم که دیگه احساسات مزاحم رو خاموش کنم و دیگه کاریش نداشته باشم.

39

جونم براتون بگه که دیروز از کمردرد حتی نمی‌تونستم بشینم. مهره های پایین کمرم درد می‌کردن و بعد برای خودم سوال شد چرا باید تو این سن کمرم درد بگیره؟ خب جوابش ساده بود. اگر شما هم شب ها بد می‌خوابید. خطر کمر درد از رگ گردن به شما نزدیک تره.‌ 

38

این آدم دومین نفری بود که بهم گفت تو لوسی. کاش بدونم منظورشون چیه تا حداقل خودمو اصلاح کنم. آخه من اصلا از کسی هم زود ناراحت نمیشم🏃🏻‍♀️

37

گروه کلاسمون اینطوریه که:

+ بچه ها من تازه می‌خوام شروع کنم به خوندن امتحان

+ منم حوصله نداشتم بیرون بودم نخوندم

+ منم حال ندارم بخونم

همه ی اینا معادل اینه که قبلاً چهار بار روزنامه وار و یه بار عمیق خوندم. بس کنین خرخونعلی ها.

36

ناراحت میشم که بعدا باید با این آهنگ به یاد بیارمت. 

35

خیلی دارم جلوی خودمو می‌گیرم که سریع آنلاین نشم و سریع نرم سراغش. چون می‌دونم داره چیکار می‌کنه. می‌خواد انقدر بنویسه و بنویسه و بنویسه که اوردوز کنه و بعدشم برای همیشه بره و در نهایت با خودم بگم کاش اصلا نمی‌‌اومدم. البته اگه بخواد بره کار خودش رو می‌کنه و به من توجهی نمی‌کنه ولی من نباید سست بشم. 

34

حقیقتش رو بخواین خوندن کتاب جزء از کل اونم وقتی فردا امتحان داده کاوی داری خیلی می‌چسبه.

33

برای امتحان چهارشنبه م باید جزوه ۱۵۰ صفحه ای رو می‌خوندم. خدا پدر و مادر هوش مصنوعی رو بیامرزه که کارم رو کمتر کرد و من تونستم رو مطالب مهم تمرکز کنم. 

32

بیرون بودم. رسیدم خونه متوجه شدم که میگن پرستار گفته مادربزرگم تا احتمالا ۴۸ ساعت بیشتر زنده نیست. راستش هی داشتم با خودم فکر می‌کردم برم برای یکی تعریف کنم. بگم واقعا ناراحتم و این وسط هم امتحان دارم و اصلا تمرکز خوندن ندارم. اصلا این اضطراب و ناراحتی نمی‌ذاره که بخونم. ولی نشد و نتونستم به هیچ کدوم از دوستام بگم. گفتم بقیه رو هم ناراحت می‌کنم و اونا هم حوصله شنیدنش رو ندارن.

مجبور شدم اینجا بنویسم تا یکم آروم بگیرم. 

اینجا هر چی تو ذهنم باشه می‌نویسم.