روزنوشت من

49

خیلی عجیبه که با خودم گفتم مردن یه روز دیگه هم به تعویق افتاد.

48

اگه بخوام از این چند وقت بگم حقیقتا تو ناامیدی و خلاصه هر چی حس منفی بگین داشتم شنا می‌کردم و البته که الانم تو همین وضعم. یه دوست جدید نابغه پیدا کردم درست در جایی که فکرشو نمی‌کردم و همینطور از دوست های قدیمیم ناامید شدم. الان هم دارم با سرماخوردگی وسط تابستون دست و پنجه نرم می‌کنم البته امیدوارم که سرماخوردگی باشه.

خلاصه شرمنده اگه این پست سرشار از حس منفی بود.

47

دوست دارم دوستای جدید پیدا کنم و واقعا تنها راهکاری که به ذهنم می‌رسه اینه که برم بگم میشه با من دوست بشی؟

46

چه ناراحت کننده که خیلی از کسایی که دنبال می‌کردم دیگه نیستن.

45

شما چجوری دوست پیدا می‌کنید؟ توانایی دوست پیدا کردنم رو از دست دادم.

43

یه سری تو خوابگاه ساعت یک شب اذان پخش کردن. بچه ها اینطوری بودن که دست بزن به دیوار ببین رد میشی؟ 

یکم پیش هم یهویی گوشی بابام شروع کرد به اذان گفتن، یاد اون خاطره افتادم. 

42

از ساعت ۴ بعدازظهر تا ۱ شب نان استاپ درگیر جزوه و ارائه ی این استاد بودم تهش بتونم بگم ۶۰ درصد کار پیش رفت. واقعا سر و کله زدن با Latex خیلی رو مخه.

41

دوتا کتاب خوندم راجع به مرگ. یکی آتئیست بود نویسنده‌اش و اون یکی ایمان داشت به خدا و بهشت بعد از مرگ. الان آب روغن قاطی کردم. 

روز دوم

امروز با دخترخاله م تصمیم گرفتیم برای اینکه حال و هوای مامانامون عوض شه به خاطر وضعیت مادربزرگمون، روز معلم رو جشن بگیریم و سورپرایزشون کنیم و خب جواب داد! حالشون یکم بهتر شد و هم اینکه خاله م می‌گفت دوست داره قبل اینکه تو این خانه مراسم عزایی برگزار شه، اولشو جشن بگیریم و اینطوری دل اون هم آروم گرفت. بعد دخترخاله‌م وسوسه‌م کرد بریم شام بیرون و رفتیم و کلی خوش گذشت. این اولین باری بود که تا ده و نیم شب بیرون بودم. کلی هم با آهنگا رقصیدیم. مامانم اومد خونه. مادربزرگم ۱۱:۲۰ به رحمت خدا رفت. راستش ناراحت هستم ولی خوشحالم که دردش تموم شد ولی وقتی مادرم اونقدر گریه کرد، دلم گرفت. هر چند همه می‌گفتن و داشتن خودشون رو آماده می‌کردن ولی باز هم مادرشه و سخته. امیدوارم الان دیگه راحت شده باشه و جاش خوب باشه.

اگه اینو می‌بینی مرسی که تو این دنیا مادربزرگم بودی. واقعا مهربون ترین و آلفاترین مادربزرگ دنیا بودی. 

اینجا هر چی تو ذهنم باشه می‌نویسم.