37
گروه کلاسمون اینطوریه که:
+ بچه ها من تازه میخوام شروع کنم به خوندن امتحان
+ منم حوصله نداشتم بیرون بودم نخوندم
+ منم حال ندارم بخونم
همه ی اینا معادل اینه که قبلاً چهار بار روزنامه وار و یه بار عمیق خوندم. بس کنین خرخونعلی ها.
گروه کلاسمون اینطوریه که:
+ بچه ها من تازه میخوام شروع کنم به خوندن امتحان
+ منم حوصله نداشتم بیرون بودم نخوندم
+ منم حال ندارم بخونم
همه ی اینا معادل اینه که قبلاً چهار بار روزنامه وار و یه بار عمیق خوندم. بس کنین خرخونعلی ها.
ناراحت میشم که بعدا باید با این آهنگ به یاد بیارمت.
خیلی دارم جلوی خودمو میگیرم که سریع آنلاین نشم و سریع نرم سراغش. چون میدونم داره چیکار میکنه. میخواد انقدر بنویسه و بنویسه و بنویسه که اوردوز کنه و بعدشم برای همیشه بره و در نهایت با خودم بگم کاش اصلا نمیاومدم. البته اگه بخواد بره کار خودش رو میکنه و به من توجهی نمیکنه ولی من نباید سست بشم.
حقیقتش رو بخواین خوندن کتاب جزء از کل اونم وقتی فردا امتحان داده کاوی داری خیلی میچسبه.
برای امتحان چهارشنبه م باید جزوه ۱۵۰ صفحه ای رو میخوندم. خدا پدر و مادر هوش مصنوعی رو بیامرزه که کارم رو کمتر کرد و من تونستم رو مطالب مهم تمرکز کنم.
بیرون بودم. رسیدم خونه متوجه شدم که میگن پرستار گفته مادربزرگم تا احتمالا ۴۸ ساعت بیشتر زنده نیست. راستش هی داشتم با خودم فکر میکردم برم برای یکی تعریف کنم. بگم واقعا ناراحتم و این وسط هم امتحان دارم و اصلا تمرکز خوندن ندارم. اصلا این اضطراب و ناراحتی نمیذاره که بخونم. ولی نشد و نتونستم به هیچ کدوم از دوستام بگم. گفتم بقیه رو هم ناراحت میکنم و اونا هم حوصله شنیدنش رو ندارن.
مجبور شدم اینجا بنویسم تا یکم آروم بگیرم.
جدیدا حس می کنم خیلی حیفه وقتی یکی میگه فلان چیزو در گذشته یادت میاد؟ و من میگم نه راستش. پس احساس نیاز کردم خاطرات روزمو یه جایی ثبت کنم که بعدا یادم نره. قبلا یه سری چیزا رو تو بیان می نوشتم که متاسفانه اون هم به رحمت خدا رفت. روی کاغذ هم ریسکه خانواده بخوننش. توی لپ تاپ هم ممکنه پاک باشه. کجا باید ثبتشون کنم جدی؟ شاید مثلا گوگل داکس ایده بهتری باشه.
به کسی که در جواب بیمارستان بودم میگه مردی؟ باید چی گفت؟ شایدم من خیلی حساسم. منتظرم یه جایی تلافی کنم. خواهیم دید چه می شود.
داییم سال ها پیش فوت کرده. مادربزرگم خیلی به این داییم وابسته بود. در واقع بعد از اینکه فوت کرد مادربزرگمم خیلی ضعیف شد. حالا موضوعی پیش اومد که مادربزرگم حالش بد شد. امروز پرستار زنگ زده بود از ICU و گوشی رو داده بود مادربزرگم که با خالهام صحبت کنه و بهش گفته بود داییم اومده دنبالش و داره میره و ازش خداحافظی کرده. من حقیقتا خیلی قلبم گرفت.
من الان باید بشینم ویدیو های ماشین لرنینگم رو ببینم ولی اینکه چرا یهو رفتم سراغ آشنایی با زبان Rust هم عجیبه!
اینجا هر چی تو ذهنم باشه مینویسم.