روزنوشت من

27

اینکه میگن آدم باید با هم دوره ای و هم سن خودش بگرده، به نظرم خیلی چیز درستیه. مثلاً احتمالا اگر با یه شخص 17 ۱۸ ساله دوست بشم، احتمالا نه در توان منه درک دغدغه هاش و نه اون می‌تونه درک کنه چرا به نظر من خنده داره دغدغه هاش. در حالی که اصلا خنده دار نیست و من هم به نوعی اون زمان رو گذروندم ولی چون تو این سن به نظرم اون ها واقعا دغدغه های گوگولی ای بودن، نمی‌تونم خیلی جدی بگیرم یکی کلی غصه بخوره چرا امتحان ریاضیش رو 16 گرفته و همینطور به خود عزیزم!

تو هم نباید با آدمایی که یه دهه دو دهه باهات تفاوت دارن، اونقدر ها احساس راحتی کنی! که اگه کردی باید درک کنی به نظر اون ها هم دغدغه های تو خیلی پیش پا افتاده‌س! 

26

ترم اولم تو دانشگاه سر فداکاری بیش از اندازه خودم و دوستم که با قربونت برم فدات شم گفتناش خرم کرد، اکثر تکالیف اون رو هم انجام دادم. چون به معنای واقعی واقعی هیچی نمی دونست و تلاشی هم برای دونستش نمی کرد. من هم مشکلی نمیدیدم تو کمک رسوندن. تا روزی که امتحانات رو دادیم و نمراتش اومد. خب این دوستم شاید باید بگم هوشش بالاست، شاید تمرکزش نمیدونم اما به هر حال من اون اندازه با اینکه صدم رو تو خوندن گذاشته بودم نتیجه نگرفتم تو برگه و متوجه شدم اصلا نقطه قوت من تو تکالیف و پروژه های عملیه که اون رو هم مفت مفت وقتم رو گذاشته بودم تکالیف اون رو انجام دادم و تهش معدلش بالاتر شد و دو قورت و نیمش باقی بود که چرا فلان استاد پروژه عملیش رو اونقد خوب نمره نداده یا چرا فقط به شخص اون فرصت نداده تا پروژه رو دوباره بزنه بفرسته!

خلاصه من پشت دستم رو داغ کردم این ترم که اطلاعاتی که به نظر خودم خیلی بدیهی و آسونه رو دیگه در اختیار این دوستم و خلاصه هر آدمی قرار بدم.  اما پریروز با صدای گرفته و گریون زنگ زده بود که رابطه چند ساله ش تموم شده. من باز حس دلسوزیم گل کرد و گفتم باشه عب نداره فردا که به لپ تاپ دسترسی داشتم بیا ببینیم مشکل چیه. امروز هم خودم دوباره زنگ زدم که حالش رو بپرسم از پریروز هم بدتر بود. این بود که دوباره گفتم که نگران تکلیف این درس نباشه و با هم درستش می کنیم ولی باز حس بد مورد سوءاستفاده قرار گرفتن گریبانم رو گرفته و دوباره دارم به خودم میگم که داره از تو و این مسخره بازی هات خوشم نمیاد.

اینجا هر چی تو ذهنم باشه می‌نویسم.