روز اول

نمی‌دونم من اینطوریم یا شما هم سرعت گذر زمان رو حس می‌کنید؟ اصلا نمی‌فهمی کی صبح شد کی شب شد. تا به خودم میام می‌بینم صبح تموم شد و ای وای کارهام مونده. در نهایت از روز فقط تونستم به نظافت بپردازم و اتاقم رو که هر روز شلوغ میشه و مجبورم هر روز جمعش کنم رو جمع کردم. تنها چیزی که بهش پایبندم همیشه اون خیال‌پردازی ناسازگاره‌س ولی نمی‌تونم بگم چقدر از وقتم رو گرفت چون خجالت می‌کشم. بعدش چشمم نکشید که درس بخونم و خوابیدم (چشمام به نور حساسه). بعد بیدار شدم و چپتر دوم کتاب جز از کل رو خوندم و بعد رفتم سراغ کد زدن و تا یکم خواستم گرم بشم، یکی بهم زنگ زد و خواست تو امتحان زبان فرداش تقلب برسونم در نتیجه داشتیم نقشه ی تقلب می‌کشیدیم. تا رفتم این موضوع رو برای خانواده بگم بحث کردن که تو همیشه زیادی اطلاعات و وقتت رو رایگان می‌ذاری در اختیار بقیه و ما هم از این کارها کردیم که اینطوری شد و در ضمن چرا امروز انقدر پوستت بد شده. فکر کنم بتونم بگم بزرگ‌ترین دستاورد امروز این بود که این بحث آخر شبی رو تونستم تو مغزم بزرگش نکنم و فکر کردم حتما یه چی شده که رفته رو مخشون و یهو اون ترکشه به منم اصابت کرده. پس به خودم مسلط شدم و ناراحت نشدم. 

Well-done HappyBlogger